چقدر دلم براش تنگ شده بووووووووود.جالب اینجاست دو روز پیش داشتم فکر میکردم چرا نمینویسه!؟ به وبلاگش سر زدم دیدم نه، واقعا نیست! ایکاش بهش بگم برگرده. بعد با خودم گفتم حتما نمیخواد، بهتره اصرارش نکنم.. حالا امشب که داشتیم تو یاهو با هم چت میکردیم دیدم چقد مشتاقه دوباره شروع کنه به وبلاگ نویسی، کلی خوشحال شدم! دانه جونم، عمه خانوووم! خیلی خوش برگشتییییی 
امروز میتونم بگم بهترین روز عمرم بود. با دو تا از دختر دایی های عزیزم (به اسم جینی و دختر کویر) سه تایی داشتیم چت میکردیم جمعمون جمع بود، کلی گفتیم و خندیدیم...وای خدای من...
چقدر این با هم بودنا خوبه و شیرین..
امروز سه تاییمون به این نتیجه رسیده بودیم! اگه دانه جونمم میتونست بیاد دیگه حرف نداشت .
امشب خوب داره تهرون شسته میشه ها! چه بارووونی! بلــــه!و چه رعد و برقی !!
من که اصلا از رعد و برق نمی ترسم!
اولین پته ای که آزمایشی دوختم فکر کنم چهارده سالم بود. سفید بود. یه جقه ش مونده بود که اگه متنش رو میدوختم کارش تموم میشد ولی پته رو دیگه گم کردم ، کوچیک هم بود حدودا بیست در بیست و پنج. خلاصه بعد دو سه سال از تو کمدم پیداش کردم. کمدم خیلی بزرگ بود و اون حسابی رفته بود اون پشت مشتا. دیگه تمومش نکردم گفتم همینجوری سوزن بهش یادگاری نگهش میدارم.
اما این پته ای که دارم میدوزم خیلی بزرگه. اینم سفیده. فعلا اولین مرحله هستم!دارم خط دوزی میکنم!
یادش بخیر این قالب وبلاگم بود اون زمانایی که اینجا هنوز می نوشتم و فراموش نشده بود .

مگر غمها و اشتباهات گذشته را رها کنی "
........
واقعا شاید اولش سخت باشه اما باید از صمیم قلبت بخوای! بیاییم به جای اینکه افسوس گذشته و فرصتای از دست رفته رو بخوریم، در حال زندگی کنیم و لذت ببریم و امید به فردا داشته باشیم.